
هنر و زندگی شهرزاد
«هنر و زندگی شهرزاد» پادکستی فارسیزبان از شهرزاد فتوحی است که در آن هنر، تصویر و کلام با هم درمیآمیزند. او در فضایی شاعرانه از ساختن و بافتن جهانی شخصی میگوید؛ جهانی که با عشق آفریده شده و بدون چشمداشت به شنونده تقدیم میشود. هر قسمت ترکیبی است از روایت، صدا و تجربههای هنری که مخاطب را به دیدن، شنیدن و خواندن دعوت میکند. این پادکست بیشتر دفترچهای صوتی از reflections هنری و زندگی روزمره گوینده است.
Episodes

هزار و یک شب ۷۷۲ هفتصد و هفتاد و دوم قصهگو شهرزاد فتوحی هنر و زندگی شهرزاد
همراه شوبنیوشبنوشبنوشانشب هفتصد و هفتاد و دوم ۷۷۲حکایت محمدبن مبارک حکایت سیفالملوک و بدیعالجمالناگاه شخصی پدید شد که گوشهای پهن و دراز و چشمان درخشندهتر از مشعل فروزان داشت و گوسفندی یسیار میچرانید. 🌀این غول است و آدمیان همیخورد. ما را نابینا کرده همیخواهد که ما را بخورد. 🌀او از بهر شما قدحی چند شیر بیاورد و به شما گوید که این شیر بنوشید چون از آن شیر بنوشید در حال ن

هزار و یک شب ۷۷۱ هفتصد و هفتاد و یکم قصهگو شهرزادفتوحی هنر و زندگیشهرزاد
همراه شوبنیوشبنوشبنوشانشب هفتصد و هفتاد و یکم ۷۷۱حکایت محمدبن مبارک حکایت سیفالملوک و بدیعالجمالچون به قصر درآمد برادر خود ساعد را فراموش کرد و کسی نیز او را به خاطر ملک نیاورد. ساعد در زندان بماند. 🌀🌀🌀مگر سوار شدن این جماعت ما را بس نیست که ما را خواهند خورد؟ اکنون چاره ما این است که به مستی ایشان بیفزاییم و ایشان را کشته خلاص یابیم. تصویر را تصور کن!بینخطهای هر خبر و

هزار و یک شب ۷۷۰ هفتصد و هفتادم قصهگو شهرزادفتوحی هنروزندگی شهرزاد
همراه شوبنیوشبنوشبنوشانشب هفتصد و هفتادم ۷۷۰ حکایت محمدبن مبارک حکایت سیفالملوک و بدیعالجمالاگر تو این شهر نمیشناسی چگونه بدینجا درآمدهای؟ من غریبم و در کشتی بازرگانان بوده، کشتی بشکست و هرچه در کشتی بود غرق شد. من به روی تختهای بدین مکان برسیدم. تصویر را تصور کن!بینخطهای هر خبر و هر داستان را ببین و تصور کن و بشنو!به روالهای ناروایی که هنوز از پسِ قرنها برقر

هزار و یک شب ۷۶۹ هفتصد و شصت و نهم قصهگو شهرزادفتوحی هنروزندگی شهرزاد
همراه شوبنیوشبنوشبنوشانشب هفتصد و شصت و نهم ۷۶۹حکایت محمدبن مبارک حکایت سیفالملوک و بدیعالجمالهلاک من در دست یکی از ملکزادگان انسیان خواهد بود بدان سبب من روح خود را گرفته و در چینهدان گنجشکی بنهادم و آن گنجشک را در حقهای بنهادم و آن حقه در میان هفت صندوق گذاشته صندوقها را در کنار این بحر محیط به زیر رخامی بنهادم که این سوی بحر از انسیان دور است و کسی از انسیان بدین مکان نتواند رسید.&

هزار و یک شب ۷۶۸ هفتصد و شصت و هشتم قصهگو شهرزادفتوحی هنروزندگیشهرزاد
همراه شوبنیوشبنوشبنوشانشب هفتصد و شصت و هشتم ۷۶۸ حکایت محمدبن مبارک حکایت سیفالملوک و بدیعالجمالروزی از روزها به باغ رفتم و در آن حوض به آب اندر شدیم و به لهو و لعب مشغول بودیم که ناگاه چیزی مانند ابر بر من فرود آمد و مرا بربود و به هوا بپرید و همی گفت هراس مکن و خاطر آسوده دار. تصویر را تصور کن!بینخطهای هر خبر و هر داستان را ببین و تصور کن و بش

هزار و یک شب ۷۶۷ هفتصد و شصت و هفتم قصهگو شهرزادفتوحی هنر و زندگی شهرزاد
همراه شوبنیوشبنوشبنوشانشب هفتصد و شصت و هفتم ۷۶۷ حکایت محمدبن مبارک حکایت سیفالملوک و بدیعالجمالناگاه دریا کف آورد و موجها برخاست و نهنگی مهیب پدید گشت دست دراز کرده یکی از مملوکان بربود و به دهان گذاشته فرو برد. ... طعام بخوردند، طشتها و ابریقهای زرین حاضر آورده دستها بشستند و چهل ظرف شراب که در هر ظرف نوعی از شراب بود بیاوردند. به چگونگی و

هزار و یک شب ۷۶۶ هفتصد و شصت و ششم قصهگو شهرزاد فتوحی هنر و زندگی شهرزاد
همراه شوبنیوشبنوشبنوشانشب هفتصد و شصت و ششم ۷۶۶ حکایت محمدبن مبارک حکایت سیفالملوک و بدیعالجمالو ایشان ساعتی گریان و ساعتی خندان و گاهی گویان و گاهی خاموش بودند... از این جزیره به کجا توان گریخت که همه غولاناند و گوشت آدمیان خورند و به هر سو که رویم ما را دریابند ... تصویر را تصور کن!بینخطهای هر خبر و هر داستان را ببین و تصور کن و بشنو! به

هزار و یک شب ۷۶۵ هفتصد و شصت و پنجم قصهگو شهرزادفتوحی هنر و زندگیشهرزاد
همراه شوبنیوشبنوشبنوشانشب هفتصد و شصت و پنجم ۷۶۵ حکایت محمدبن مبارک حکایت سیفالملوک و بدیعالجمالشخصی را یافتند که رویی دراز و رؤیتی عجیب داشت. که ناگاه برجست و بر دوش او بنشست، یک پای خویشتن به گردن او فروپیچید و پای دیگر فروآویخت و گفت برو که تو را از من خلاصی محال است. دوالپا موجودی افسانهای است که بر دوش فرد میجهد و او را اسیر و&

هزار و یک شب ۷۶۴ هفتصد و شصت و چهارم قصهگو شهرزادفتوحی هنروزندگیشهرزاد @ShahrzadArtandLife
همراه شوبنیوشبنوشبنوشانشب هفتصد و شصت و چهارم ۷۶۴ حکایت محمدبن مبارک حکایت سیفالملوک و بدیعالجمالمدت چهار ماه بادهای موافق بر ایشان میوزید و ایشان همیرفتند که روزی از روزها بادی سخت بر ایشان بوزید و از هر سوی کوهکوه موج برخاست و بارش باریدن گرفت و دریا از بسیاری بادها دگرگون گشته، کشتیها به یکدیگر برآمدند و همگی بشکستند و زورقهای خرد نیز&n

هزارویکشب ۷۶۳ هفتصد و شصت و سوّم قصهگو شهرزادفتوحی هنروزندگیشهرزاد @ShahrzadArtandLife
همراه شوبنیوشبنوشبنوشانشب هفتصد و شصت و سوّم ۷۶۳ حکایت محمدبن مبارک حکایت سیفالملوک و بدیعالجمالایشان معالجت بدین قرار دادند که: سه ماه در مکان خود نشسته به بادهگساری مشغول شود. او عاشق است و کسی را دوست میدارد که به وصل او راه ندارد. به دختری از ملوک جنیان عاشق گشته و صورت او را در قبایی دیده است. تصویر را تصور کن!بینخطهای هر خبر و هر د

هزارویکشب ۷۶۲ هفتصد و شصت و دوم قصهگو شهرزادفتوحی هنروزندگیشهرزاد @ShahrzadArtandLife
همراه شوبنیوشبنوشبنوشانشب هفتصد و شصت و دوم ۷۶۲ حکایت محمدبن مبارک حکایت سیفالملوک و بدیعالجمالدر حال بقچه را با شمعی روشن برداشته از تخت به زیر آمد. بقچه را گشوده در او قبایی از صنعت جنیان یافت و قبا گشوده، در آستر قبا صورت دختری را نقش گشته دید. از دیدن آن صورت عقلش بپرید و بیخود بر زمین افتاد. چون به خود آمد بگریست و بنالید و تپانچه بر سر و سینهی

هزارویکشب ۷۶۱ هفتصد و شصت و یکم قصهگو شهرزادفتوحی هنروزندگیشهرزاد @ShahrzadArtandLife
همراه شوبنیوشبنوشبنوشانشب هفتصد و شصت و یکم ۷۶۱ حکایت محمدبن مبارک حکایت سیفالملوک و بدیعالجمال... بند از زندانیان بدار و وام خداوندان و امرا ادا کن و سه سال خراج از رعیت بردار و در خارج شهر مطبخی بنا کن و طباخان را بفرما که شب و روز همهگونه طعام طبخ کنند و هرکه در این شهر باشد و یا از شهرهای دور آید از آن طعام بخورند و به منزلهای خویشتن ببرند

هزار و یک شب ۷۶۰ هفتصد و شصتم قصهگو شهرزادفتوحی هنروزندگیشهرزاد
همراه شوبنیوشبنوشبنوشانشب هفتصد و شصتم ۷۶۰ حکایت محمدبن مبارک حکایت سیفالملوک و بدیعالجمالچون گرمی هوا کمتر شود از فراز درخت به زیر آیید و در آن مکان نظر کنید. در آنجا دو اژدها خواهید یافت که یکی را سر چون بوزینه و دیگری را سر چون عفریتان است. ...دو اژدها در پای درخت بدیدند که طوقهای زرین در گردن داشتند...تصویر را تصور کن!بینخطهای هر خبر و هر داستان

هزارویکشب ۷۵۹ هفتصد و پنجاه و نهم قصهگو شهرزادفتوحی هنروزندگیشهرزاد @ShahrzadArtandLife
همراه شوبنیوشبنوشبنوشانشب هفتصد و پنجاه و نهم ۷۵۹ حکایت محمدبن مبارک حکایت سیفالملوک و بدیعالجماللشکر خود را از جنیان و انسیان و پرندگان فرمود که در راه ایشان صف ببندند. ایشان دو صف بایستادند و پرندگان با پرها سایه بر ایشان افکندند. مردمان مصر از دیدن آن شکوه به هراس اندر شدند و پایشان از رفتار بماند. بیم مدارید که ایشان سپاه سلیماناند و از ایشان به شما آسیبی

هزارویکشب ۷۵۸ هفتصد و پنجاه و هشتم قصهگو شهرزادفتوحی هنروزندگیشهرزاد @ShahrzadArtandLife
همراه شوبنیوشبنوشبنوشانشب هفتصد و پنجاه و هشتم ۷۵۸ حکایت محمدبن مبارک حکایت سیفالملوک و بدیعالجمالفرمود که این قصه را به آبِ زر بنویسند و در خزانه نگاه دارند و هر وقت که ملک دلتنگ میشد، او قصه بر وی فرومیخواند... سببِ حزن به من بازگوی شاید که سبب گشایشِ کارِ تو من باشم. تصویر را تصور کن!بینخطهای هر خبر و هر داستان را ببین و تصور کن

هزارویکشب ۷۵۷ هفتصد و پنجاه و هفتم قصهگو شهرزادفتوحی هنروزندگیشهرزاد @ShahrzadArtandLife
همراه شوبنیوشبنوشبنوشانشب هفتصد و پنجاه و هفتم ۷۵۷ حکایت محمدبن مبارک این قصهای نیست که کسی او را در سرِ راهها حدیث کند و این قصه را نشاید به هرکس داد. شرط این است که این قصه در سر راهها نگویی و در نزد زنان و کنیزکان و غلامان و ناخردمندان و کودکان حدیث نکنی. این حکایت را در نزد ملوک و امرا و وزرا و خداوندان معرفت بازگو...تصویر را تصور کن!بینخطهای هر خبر و

هزار و یک شب ۷۵۶ هفتصد و پنجاه و ششم قصهگو شهرزادفتوحی هنروزندگیشهرزاد
همراه شوبنیوشبنوشبنوشانشب هفتصد و پنجاه و ششم ۷۵۶حکایت بدر باسم و جوهرهآغاز حکایت محمدبن مبارک ـــــ من از تو میخواهم که حکایتی عجیب و حدیثی غریب با من بگویی که من هرگز او را نشنیده باشم. ـــــ سالی مهلت همیخواهم تا تو را حدیثی گویم که در تمامت عمر بهتر از آن حدیث نشنیده باشی. تصویر را تصور کن!بینخطهای هر خبر و هر داستان را ببین و تصور کن و بشنو! به روالها

هزار و یک شب ۷۵۵ هفتصد و پنجاه و پنجم قصهگو شهرزادفتوحی هنروزندگیشهرزاد
همراه شوبنیوشبنوشبنوشانشب هفتصد و پنجاه و پنجم ۷۵۵حکایت بدر باسم و جوهرهبه تو بگوید از این سویق (آرد سفید و نرم گندم یا جو) بخور. تو چنان بنمای که از او میخوری ولکن مخور و زینهار که از سویق او بخوری که اگر از او مقدار ذرهای بخوری سحر او بر تو کارگر شود و از این صورت به صورتی که او خواهد درآیی. تصویر را تصور کن!بینخطهای هر خبر و هر داستان را ببین و تصور کن و

هزار و یک شب ۷۵۴ هفتصد و پنجاه و چهارم قصهگو شهرزادفتوحی هنروزندگیشهرزاد
همراه شوبنیوشبنوشبنوشانشب هفتصد و پنجاه و چهارم ۷۵۴حکایت بدر باسم و جوهرهنهری دید روان که مرغکی سفید در کنار نهر نشسته و در آنجا درختی است بزرگ و در فراز درخت پرندگان گوناگون هستند. به تفرج پرندگان بنشست. پرندهای سیاه دید که بر آن مرغک سفید فرود آمد و سه کرّت با او در آمیخت. پس از ساعتی آن مرغک سفید به صورت بشریت بازگشت. تصویر را تصور کن!بینخطهای هر خبر و هر

هزارویکشب ۷۵۳ هفتصد و پنجاه و سوم قصهگو شهرزادفتوحی هنروزندگیشهرزاد @ShahrzadArtandLife
همراه شوبنیوشبنوشبنوشانشب هفتصد و پنجاه و سوم ۷۵۳حکایت بدر باسم و جوهرهبه قصر نظر کرده دید که او را از خشتهای زرین بنا کردهاند و در میان قصر باغی و در باغ برکهای است. ...باده همی گساردند تا اینکه سرمست شدند. با لحنهای خوش تغنی کردند...گمان کرد که قصر از نشاط به رقص درآمد و خود نیز به نشاط اندر شد و دلش بگشود و غربت فراموش کرد...قندیلها و شمعها بیفروختند و عنبر به مجمر

هزار و یک شب ۷۵۲ هفتصد و پنجاه و دوم قصهگو شهرزادفتوحی هنروزندگیشهرزاد
همراه شوبنیوشبنوشبنوشانشب هفتصد و پنجاه و دوم ۷۵۲حکایت بدر باسم و جوهرهناگاه هزار تن خادمان با شمشیرهای کشیده که جامههای فاخر در بر و مِنطقه مرصع به درّ و گوهر در کمر داشتند، سواره برسیدند و بگذشتند. پس از ایشان هزار کنیزک ماهروی که جامههای دیبای مرصع به گونهگونه گوهرها در بر داشتند و همگی را نیزه اندرکف بود، سواره برسیدند و در میان ایشان دخترکی بود که به زین مرصع ب

هزار و یک شب ۷۵۱ هفتصد و پنجاه و یکم قصهگو شهرزادفتوحی هنروزندگیشهرزاد
همراه شوبنیوشبنوشبنوشانشب هفتصد و پنجاه و یکم ۷۵۱حکایت بدر باسم و جوهرهکشتی به کوهی برآمده بشکست و هر که در کشتی بود غرق شد مگر بدرباسم که به تختهای از تختههای کشتی بنشست و آن تخته را باد همیبرد تا اینکه پس از نه روز آن تخته به کنار دریا برسید. در آنجا شهری دید از عاج سپیدتر و آن شهری بود بلندبنیان که آب دریا به دیوار آن شهر همیخورد. تصویر را تصور کن!بینخطهای هر

هزارویکشب ۷۵۰ هفتصد و پنجاهم قصهگو شهرزادفتوحی هنروزندگیشهرزاد @ShahrzadArtandLife
همراه شوبنیوشبنوشبنوشانشب هفتصد و پنجاهم ۷۵۰ حکایت بدر باسم و جوهرهیکی از اهالی شهر صیاد را پیش آمد و از قیمت پرنده بپرسید. صیاد گفت: اگر او را شرا کنی چه کار خواهی کرد؟ آن مرد گفت: او را بکشم و بخورم. صیاد گفت:چگونه رواست که کسی چنین پرنده را بکشد و بخورد. من تمامت عمر صیاد بودهام و در برّ و بحر مانند این پرنده ندیدهام. تصویر را تصور کن!بینخطهای هر خبر و هر داستان را

هزار و یک شب ۷۴۹ هفتصد و چهل و نهم قصهگو شهرزادفتوحی هنروزندگیشهرزاد
همراه شوبنیوشبنوشبنوشانشب هفتصد و چهل و نهم ۷۴۹ حکایت بدر باسم و جوهرهاگر تو در دوستی یک وجب به من نزدیک آیی من یک ذراع پیش خواهم آمد و من اکنون از گرفتاران دام عشق توام و محبتی که تو را در دل است صد چندان در دل من است. پس نزدیک رفته او را در آغوش گرفت و لبان او را بوسه داد. پس از آن او را به سینه خود چسبانیده سخنانی گفت که او نمیدانست آنگاه گفت: از این صورت به در شو و به صور

هزارویکشب ۷۴۸ هفتصد و چهل و هشتم قصهگو شهرزادفتوحی هنروزندگیشهرزاد @ShahrzadArtandLife
همراه شوبنیوشبنوشبنوشانشب هفتصد و چهل و هشتم ۷۴۸حکایت بدر باسم و جوهرهنمیدانست که به کدام سوی رود. تقدیر ازلی او را بر آن جزیره که جوهره در آنجا بود رهنمون گشت. در پای همان درخت مانند مردگان بیفتاد و همیخواست که راحت بماند. به سوی درخت نظاره کرده جوهره را در فراز درخت دید که او به بدر تابان همیماند. ➰تصویر را تصور کن!بینخطهای هر خبر و هر داستان را ببین و تصور کن و بشنو!&n

هزار و یک شب ۷۴۷ هفتصد و چهل و هفتم قصهگو شهرزادفتوحی هنروزندگیشهرزاد
همراه شوبنیوشبنوشبنوشانشب هفتصد و چهل و هفتم ۷۴۷حکایت بدر باسم و جوهرهاگر دعوی کنی که تو را دختر نکورو است ملک بدرباسم از او نکورویتر و در حسب و نسب از او بهتر است. اگر تو دعوت ما را اجابت کنی کاری بجا کردهای و اگر از ما اعراض کنی از انصاف و از راه راست دور خواهی افتاد. تو میدانی که ملکه جوهره از شوهری ناگزیر است از آنکه حکیمان گفتهاند که زنان را شوی باید یا گور.چون ملک سخن او بش

هزارویکشب ۷۴۶ هفتصد و چهل و ششم قصهگو شهرزادفتوحی هنروزندگیشهرزاد @ShahrzadArtandLife
همراه شوبنیوشبنوشبنوشانشب هفتصد و چهل و ششم ۷۴۶حکایت بدر باسم و جوهرهآنچه قصد کردهای بکن و زینهار که در سخنگفتن با او درشتی کنی. ➰آنگاه برخاسته دو انبان از گوهرها و یاقوتها و شاخهای زمرد و مرجان پر کرده به دوش ملازمان خود داده با ملک بدرباسم به سوی ملک سمندل روان شدند. تصویر را تصور کن!بینخطهای هر خبر و هر داستان را ببین و تصور کن و بشنو! به روالهای ناروایی

هزارویکشب ۷۴۵ هفتصد و بچهل و پنجم قصهگو شهرزادفتوحی هنروزندگیشهرزاد @ShahrzadArtandLife
همراه شوبنیوشبنوشبنوشانشب هفتصد و چهل و پنجم ۷۴۵حکایت بدر باسم و جوهرهای فرزند، مگر آنچه من و مادرت در صفت ملکه جوهره حدیث کردیم شنیدهای؟ ملک جواب داد: آری شنیده و نادیده بر وی عاشق گشتهام. اکنون مرا صبر از او محال است. از هر چه میرود، سخنِ دوست خوشتر استپیغام آشنا، نفَسِ روحپرور استهرگز وجود حاضر غایب شنیدهای؟من در میان جمع و دلم جای دیگر استسعدیتصویر را تصور

هزار و یک شب ۷۴۴ هفتصد و چهل و چهارم قصهگو شهرزادفتوحی هنروزندگیشهرزاد
همراه شوبنیوشبنوشبنوشانشب هفتصد و چهل و چهارم ۷۴۴حکایت بدر باسم و جوهرهچون از گرمابه به در آمد حلّه زرّینطراز مرصّع بپوشید و تاج کسروی بر سر نهاده بر تخت مملکت بنشست. داد مظلوم از ظالم بگرفت و جور امیر از فقیر برداشت. مردمان را به خود مایل کرد و پیوسته او را کار همین بود تا اینکه دیرگاهی بگذشت. تصویر را تصور کن!بینخطهای هر خبر و هر داستان را ببین و تصور

هزار و یک شب ۷۴۳ هفتصد و چهل و سوم قصهگو شهرزادفتوحی هنروزندگیشهرزاد
همراه شوبنیوشبنوشبنوشانشب هفتصد و چهل و سوم ۷۴۳حکایت بدر باسم و جوهره اسب گردونست ازو گر سرو بر گردون بودخانه بستانست ازو گر ماه در بستان بودرامش افزایی کند وقتی که در مجلس بودلشکر آرایی کند روزیکه در میدان بودشادی اندر جان من مأوی گرفت از عشق اوشاد باشد جان آنکس کش چنو جانان بود➰گرچه سامان جهان اندر خرد باشد ، خردتا ازو سامان نگیرد سخت بیسامان بوداز قصیده عنصریپس از آ

هزارویکشب ۷۴۲ هفتصد و چهل و دوم قصهگو شهرزادفتوحی هنروزندگیشهرزاد @ShahrzadArtandLife
همراه شوبنیوشبنوشبنوشانشب هفتصد و چهل و دوم ۷۴۲حکایت بدر باسم و جوهره کُحلی که در نزد ماست به چشمان او بکشیدم و نامهایی که در خاتم سلیمان نقش گشته بر او بخواندم. تو دیگر پس از این از غرق بر او بیم مدار که او در دریا چنان رود که شما در صحرا همیروید. ...همه گونه یاقوت و زمرّد و سیصد گوهر بزرگتر از تخم کبوتر به در آورد که پرتو آنها به پرتو آفتاب غالب بود. در دریا گوه

هزار و یک شب ۷۴۱ هفتصد و چهل و یکم قصهگو شهرزادفتوحی هنروزندگیشهرزاد
همراه شوبنیوشبنوشبنوشانشب هفتصد و چهل و یکم ۷۴۱حکایت بدر باسم و جوهرهاحسان را جز احسان پاداشی نیست. تو به من احسان کردهای و تو را با من غایت مهربانی است که مرا بر همه کس برگزیدهای. چگونه دل به جدایی تو توانم نهاد؟ اکنون از احسان تو همیخواهم که به در آیی و پیوندان مرا سلام گویی و یکدیگر را ببینید و در میان شما صفا و مودّت پدید آید که ایشان نیز شوقمند دیدار تو هستند. تصویر را تصور

هزار و یک شب ۷۴۰ هفتصد و چهلم قصهگو شهرزادفتوحی هنروزندگیشهرزاد
همراه شوبنیوشبنوشبنوشانشب هفتصد و چهلم ۷۴۰حکایت بدر باسم و جوهرهبدان که ما در دریا میرویم و چشمهای ما گشوده است و بر آنچه در دریاست نظاره میکنیم و آفتاب و ماه و ستارگان ببینیم و آسیبی به ما نرسد. بدان که در دریا طایفههای بسیار و شکلهای مختلف هستند. پس از آن دو پاره عود قماری از بغل خویشتن به درآورد و آن عود بر آتش انداخت. در آن حال گونهاش زرد گشت و کلماتی چند برگفت

هزارویکشب ۷۳۹ هفتصد و سی و نهم قصهگو شهرزادفتوحی هنروزندگیشهرزاد @ShahrzadArtandLife
همراه شوبنیوشبنوشبنوشانشب هفتصد و سی و نهم ۷۳۹حکایت بدر باسم و جوهرهگفت: در این یک سال خاموشی تو از بهر چه بود؟ ـــ بدان که من مسکین و غریب و شکستهخاطرم و از پیوندان خود جدا ماندهام. ـــ اینکه گفتی مسکینم بجا نبود که تمامت ملک و متاع من توراست و اینکه گفتی از پیوندان دور ماندهام تو مکان پیوندان بازگوی تا من ایشان را در نزد تو حاضر آورم. ــ اگر

سفرنامهی حاجیمهندس قسمت دوم ۲ سفرنامهی فرش به قلم علیحصوری اجرای شنیداری شهرزادفتوحی
سفرنامهی حاجیمهندس(سفرنامهی فرش) به قلمِ علی حصورینشر چشمه ۱۳۹۴قسمت دوم ۲کردهای خراسانترکمنان ، نمونهای از وام فرهنگیاسپارجب برخواننشانههای قومی در میان ترکمنهاشرق خراسانرخش و ولایت ما ، رستم دستانفرش بلوچی خراسانقالی تیموریبیرجنددُرُخش و آسیابانمودسیستاننشانههای قومی در سیستانهمکاری، یاری و وارهمِعراین کتاب سفرنامهای متعارف نیست. در آن از سنتهای بافندگی در ایران، بخش مهمی از

از قصیده مسعود سعد سلمان اجرای شنیداری شهرزادفتوحی هنروزندگی شهرزاد
مسعود سعد سلمان شاعر، خوشنویس، ادیب و اسبشناس دوره غزنویان در نیمه دوم قرن پنجم و آغاز قرن ششم هجری بود. شغل رسمی او کتابدار سلطنتی بوده است. مسعود سعد به مدت شصت سال به عنوان یکی از کارگزاران دیوان غزنوی خدمت کرد. بخشی از حیات هشتاد ساله او در زندان گذشت و در نهایت هم در سال ۵۱۸ هجری به قتل رسید. بار نخست در سال ۴۷۷ قمری به زندان افتاد و پس از ۱۱ سال در ۴۸۸ هجری توسط فرماند

هزارویکشب ۷۳۸ هفتصد و سی و هشتم قصهگو شهرزادفتوحی هنروزندگیشهرزاد @ShahrzadArtandLife
همراه شوبنیوشبنوشبنوشانشب هفتصد و سی و هشتم ۷۳۸حکایت اردشیر و حیاتالنفوسحکایت بدر باسم و جوهرههزار گونه گل نار بر مه و پروین هزار سلسله مشک بر گل و گلناربه روی کرده همه حجره، بوستان ارمبه زلف کرده همه خانه، کلبهی عطاراز قصیده مسعود سعد سلمان➰تصویر را تصور کن!بینخطهای هر خبر و هر داستان را ببین و تصور کن و بشنو! به روالهای ناروایی که هنوز از پسِ قرنها برقرار مانده

هزارویکشب ۷۳۷ هفتصد و سی و هفتم قصهگو شهرزادفتوحی هنروزندگیشهرزاد @ShahrzadArtandLife
همراه شوبنیوشبنوشبنوشانشب هفتصد و سی و هفتم ۷۳۷حکایت اردشیر و حیاتالنفوس چون ملک سخنی را که باور نداشت از او بشنید از غایت بیم باور نکرد تا اینکه هدیتها پیش آوردند. هدیتی دید که خزانههای ملوک روی زمین با او برابری نمیکرد. تصویر را تصور کن!بینخطهای هر خبر و هر داستان را ببین و تصور کن و بشنو! به روالهای ناروایی که هنوز از پسِ قرنها برقرار مانده بیندیش!هزار و یک ش

هزارویکشب ۷۳۶ هفتصد و سی و ششم قصهگو شهرزادفتوحی هنروزندگیشهرزاد @ShahrzadArtandLife
همراه شوبنیوشبنوشبنوشانشب هفتصد و سی و ششم ۷۳۶حکایت اردشیر و حیاتالنفوسملکزاده را در آغوش گرفت و او را بزرگ شمرد و با خاصان خود به گرمابه فرستاد. چون ملکزاده از گرمابه به در آمد، خلعتی از دیبای زرینطراز مرصع بر وی بپوشانید و تاج ملکش بر سر نهاد و بر اسبی از بهترین خیل که زین زرین مرصع داشت سوار کرده بزرگان دولت را فرمود که در خدمت او سوار شوند و او را به خدمت پدر برسانند.تصوی

هزار و یک شب ۷۳۵ هفتصد و سی و پنجم قصهگو شهرزادفتوحی هنروزندگیشهرزاد @ShahrzadArtandLife
همراه شوبنیوشبنوشبنوشانشب هفتصد و سی و پنجم ۷۳۵حکایت اردشیر و حیاتالنفوس اگر آمدن او از بهر حاجتی باشد که ما او را یاری کنیم و اگر لازم است هدیتش بفرستیم که من از این لشکر بیپایان به خود بیم دارم. وزیر به لشکرگاه شد و در میان لشکر تا آخر روز همیرفت تا به امرا و وزرا و حجّاب رسید و همیرفت تا در پیشگاه سلطان حاضر شد. پادشاهی دید بزرگوار. در

هزارویکشب ۷۳۴ هفتصد و سی و چهارم قصهگو شهرزادفتوحی هنروزندگیشهرزاد @ShahrzadArtandLife
همراه شوبنیوشبنوشبنوشانشب هفتصد و سی و چهارم ۷۳۴حکایت اردشیر و حیاتالنفوسآیا راست است اینکه من تو را در منزل خود میبینم که با من مونس و همدمی؟پس از آن از غایت عشق در بحر شوق غریق شد و از غایت فرح عقلش پریدن گرفت و این ابیات بخواند:عشق خوش است ار مساعدت بود از یاریار مساعد نه اندک است و نه بسیارباده دهد چون مرا به باده بود میلبوسه دهد چون مرا به بوسه فتد کارمشک فروشد

هزارویکشب ۷۳۳ هفتصد و سی و سوم قصهگو شهرزادفتوحی هنروزندگیشهرزاد @ShahrzadArtandLife
همراه شوبنیوشبنوشبنوشانشب هفتصد و سی و سوم ۷۳۳حکایت اردشیر و حیاتالنفوسدر بگشای و او را با کسی که همراه اوست بگذار تا درون آیند. چون ایشان از در درآمدند دایه دید که شمعها افروخته و فرشهای دیبا گسترده و خوانها نهاده میوه و حلوا فروچیده و عود و عنبر به مجمر انداختهاند. ای دایهی مهربان محبوب من کجاست؟ کسی را که سر به درد آید به دست خویش مرهم ننهد... 

هزارویکشب ۷۳۲ هفتصد و سی و دوم قصهگو شهرزادفتوحی هنروزندگیشهرزاد @ShahrzadArtandLife
همراه شوبنیوشبنوشبنوشانشب هفتصد و سی و دوم ۷۳۲حکایت اردشیر و حیاتالنفوسدستهای او را بوسیده سخت بگریست و پیوسته در مغازله و معانقه بودند تا هنگام پسین شد. قصد بازگشت کردند. دختر گفت: ای روشنی چشم من! اکنون وقت جدایی است. هنگام وصل کی خواهد بود؟ ــ نام جدایی مبر که نام او در جهان مباد!در رفتن جان از بدن گویند هر نوعی سخنمن خود به چشم خویشتن دیدم که جانم میرودسعدیتصویر

هزارویکشب ۷۳۱ هفتصد و سی و یکم قصهگو شهرزادفتوحی هنروزندگیشهرزاد @ShahrzadArtandLife
همراه شوبنیوشبنوشبنوشانشب هفتصد و سیویکم ۷۳۱حکایت اردشیر و حیاتالنفوسببین کیست که در نزد تو حاضر آمده. این حیاتالنفوس دختر ملک زمان است. رتبت او را بشناس و به احترام او برپای خیز. ملکزاده در حال برپایخاست. چشم ایشان به یکدیگر افتاده، هر دو عنان اختیار از دست بدادند و دستها گشوده با یکدیگر همآغوش شدند و از غایت شوق هر دو بیخود افتادند و دیرگاهی بیخود بودند. صحبت از این شریفترصورت از

هزارویکشب ۷۳۰ هفتصد و سیام قصهگو شهرزادفتوحی هنروزندگیشهرزاد @ShahrzadArtandLife
همراه شوبنیوشبنوشبنوشانشب هفتصد و سیام ۷۳۰حکایت اردشیر و حیاتالنفوستصویر این خواب از جمله عجایب است. اگر تو میخواستی که او را تصویر کنی نمیتوانستی. شاید فرشتگانی که به آدمیان موکلاند دانستهاند که پرنده نرینه مظلوم است و ما در ملامت کردن او بر وی ستم کردهایم بدینسبب خواستهاند که عذر او را به ما آشکار کنند. اگر او در چنگال شاهین گرفتار نمیشد به سوی ماده خود

هزارویکشب ۷۲۹ هفتصد و بیست و نهم قصهگو شهرزادفتوحی هنروزندگیشهرزاد @ShahrzadArtandLife
همراه شوبنیوشبنوشبنوشانشب هفتصد و بیست و نهم ۷۲۹حکایت اردشیر و حیاتالنفوسمن شنیدم که باغبان از پارهای از بازرگانان متاع گرفته آنها را فروخته و به قیمت آنها قصر را تعمیر کرده است و من او را وعده داده بودم که هر وقت ملکه به باغ درآید من آنچه تو صرف کردهای از ملکه بستانم و زیاده بر آن انعام تو را نیز بگیرم. اکنون از ملکه تمنای من این است که احسان خود از باغبان دریغ ندارد. تصویر را

هزارویکشب ۷۲۸ هفتصد و بیست و هشتم قصهگو شهرزادفتوحی هنروزندگیشهرزاد @ShahrzadArtandLife
همراه شوبنیوشبنوشبنوشانشب هفتصد و بیست و هشتم ۷۲۸حکایت اردشیر و حیاتالنفوسملکزاده به گرمابه رفته تن بشست. چون بیرون آمد از جامههای کسروی در بر کرد و کمری زرین و مرصع به گونهگونه گوهرها در میان بست و دستار زرین و تاج مکلل بر سر نهاد. گونههایش سرخ و لبانش میگون بود و چشمانش غزالان همیفریبید. هزار دینار زر در جیب کرده به سوی باغ روان شد. تصویر را تصور کن!بینخطهای هر خبر

هزارویکشب ۷۲۷ هفتصد و بیست و هفتم قصهگو شهرزادفتوحی هنروزندگیشهرزاد @ShahrzadArtandLife
همراه شوبنیوشبنوشبنوشانشب هفتصد و بیست و هفتم ۷۲۷حکایت اردشیر و حیاتالنفوسمگر از یاد من رفته است که او در پیش دوست و دشمن با من چه کرد و مرا چگونه به خون خویشتن بیالود که از هلاک من چیزی نماند و همهی اینها بس نبود که پس از آزردن بسیار پای مرا گرفته چون سگ مرده همیکشیدند؟ چهار چیز یعنی خُلق و روزی و زندگانی و مرگ در انسان به حکم تقدیر است و آدمی در آنها بیاختیار است. من آن

هزارویکشب ۷۲۶ هفتصد و بیست و ششم قصهگو شهرزادفتوحی هنروزندگیشهرزاد @ShahrzadArtandLife
همراهشوبنیوشبنوشبنوشانشب هفتصد و بیست و ششم ۷۲۶حکایت اردشیر و حیاتالنفوسچون صورت باغ و صورت صیاد و دام و صورت پرندگان و آن پرنده نرینه را در چنگال شاهین بدید عقل او حیران شد. ...من این تدبیر کردهام و صورتگران را من گفتهام که این خواب تصویر کنند و پرنده نرینه را در چنگال شاهین قرار دهند که چون دختر ملک صورت این خواب ببیند از ناخوش داشتن مردان بازگردد. تصویر را تصور کن!بینخط

هزار و یک شب ۷۲۵ هفتصد و بیست و پنجم قصهگو شهرزادفتوحی هنروزندگیشهرزاد
همراه شوبنیوشبنوشبنوشانشب هفتصد و بیست و پنجم ۷۲۵حکایت اردشیر و حیاتالنفوسدر میان باغ قصری دید بلند و بسیار کهن که نقشها و سپیدیهای او از هم فروریخته بود. این باغ نه ملک من است و نه اجارهاش کردهام، من باغبان این باغم. در هر ماه یک دینار اجرت دارم. به خدا سوگند اندوه تو بار دوش من گردید. چه میگویی اگر کسی با تو احسانی کند؟ هر که با من احسان کند ذخیره روز رستخیز خواه

هزار و یک شب ۷۲۴ هفتصد و بیست و چهارم قصهگو شهرزادفتوحی هنروزندگیشهرزاد
همراهشوبنیوشبنوشبنوشانشب هفتصد و بیست و چهارم ۷۲۴حکایت اردشیر و حیاتالنفوسپرندهای نرینه در دام افتاد و مادینه در خلاصی نرینه خود همیکوشید. ناگاه پرنده مادینه در دام افتاد. پرندگان برمیدند و نرینه او نیز برفت. صیاد او را گرفته ذبح کرد. دختر ملک از خواب بیدار گشت و گفت: زن از بهر مرد از جان همیگذرد ولی اگر زن به مشقتی افتد، مرد او را یاری نکند و شرط وفا به جا نیاورد.&nb

هزار و یک شب ۷۲۳ هفتصد و بیست و سوم قصهگو شهرزادفتوحی هنروزندگیشهرزاد
همراهشوبنیوشبنوشبنوشانشب هفتصد و بیست و سوم ۷۲۳حکایت اردشیر و حیاتالنفوسکتاب گرفته بخواند و سر به زیر افکنده به انگشت خط به زمین همیکشید و سخن نمیگفت. ــ از بهر چه سخن نمیگویی؟ ــ چه گویم که سخنان من جز خصومت و نفرت بار نمیدهد. ــ تو کتابی بنویس و هرچه خواهی آشکار کن که من او را از تو دفع کنم و تو خوشوقت باش که ناچار تو را با او جمع آورم. تصویر را تصور کن!

هزارویکشب ۷۲۲ هفتصد و بیست و دوم قصهگو شهرزادفتوحی هنروزندگیشهرزاد @ShahrzadArtandLife
همراهشوبنیوشبنوشبنوشانشب هفتصد و بیست و دوم ۷۲۲حکایت اردشیر و حیاتالنفوسـاین جوان از کجاست؟ـاز نواحی هند است،این حلّه زرّینطراز مرصّع از نزدِ او آوردهام. چون حلّه بگشود،قصر از پرتو آن حلّه روشن شد و هر که به قصر اندر بود از حُسنِ صنعتِ آن حلّه و از آن گوهرهایی که در آن حلّه به کار برده بودند خیره ماندند و دختر مَلِک در آن حلّه تأمّل کرده، قیمت او را بیش از یک سا

هزارویکشب۷۲۱ هفتصد و بیست و یکم قصهگو شهرزادفتوحی هنروزندگیشهرزاد @ShahrzadArtandLife
همراهشوبنیوشبنوشبنوشانشب هفتصد و بیست و یکم ۷۲۱حکایت اردشیر و حیاتالنفوسمیخواهم که در سوق بزازان دکهای از بهر تو بگشایم که خاص و عام بر آن سوق حاجت دارند. مرا گمان این است که چون در دکه بنشینی و مردم تو را ببینند بر تو مایل شوند و بدین سبب به مقصود راه یابی. ... دکه بروفتند، فرشهای حریر زرینطراز حاضر آوردند و دو مملوک دیباپوش در پیش او بایستادند. تصویر را تصور

هزارویکشب ۷۲۰ هفتصد و بیستم قصهگو شهرزادفتوحی هنروزندگیشهرزاد @ShahrzadArtandLife
همراهشوبنیوشبنوشبنوشانشب هفتصد و بیستم ۷۲۰حکایت اردشیر و حیاتالنفوســ من خود جامه بازرگانان پوشیده از پی حاجت خود شوم. ــ رأی رای توست. آنگاه ملک وزیر را نزد خود خوانده به او گفت:با پسر من سفر کن و در کار او بکوش که تو در نزد او به جای منی. تصویر را تصور کن!بینخطهای هر خبر و هر داستان را ببین و تصور کن و بشنو! به روالهای ناروایی که هنوز از پسِ قرنها برق

هزارویکشب ۷۱۹ هفتصد و نوزدهم قصهگو شهرزادفتوحی هنروزندگیشهرزاد @ShahrzadArtandLife
همراهشوبنیوشبنوشبنوشانشب هفتصد و نوزدهم ۷۱۹ پایان حکایت احمد دنف و حسن شومان با دلیلهی محتاله و دخترش و علی زیبقحکایت اردشیر و حیاتالنفوسدلیله محتاله را بفرما تا دختر خود زینب به من تزویج کند و جامههای دختر یهودی در مهر او از من بستاند. دلیله فرمان خلیفه را پذیرفته زینب را به علی تزویج کرد و دختر سقطی را نیز با کنیز او به علی زیبق تزویج کردند. علی زیبق به عیش پرداخت و تا سی روز

هزار و یک شب ۷۱۸ هفتصد و هجدهم قصهگو شهرزادفتوحی هنروزندگیشهرزاد @ShahrzadArtandLife
همراهشوبنیوشبنوشبنوشانشب هفتصد و هجدهم ۷۱۸حکایت احمد دنف و حسن شومان با دلیلهی محتاله و دخترشحکایت دلیله محتاله و علی زیبقعیاران بیرون آمده به جستجوی علیمصری همیگشتند. حسن شومان در هیئت قاضی به در آمد. حلوایی را بدید و او را بشناخت که احمد لقیط است، او را بیخود کرده با جامههای یهودی او را به خانه احمد دنف باز آورد. در شب ۶۹۸ کودکی به نام احمد لقیط نام وارد داستان می

هزار و یک شب ۷۱۷ هفتصد و هفدهم قصهگو شهرزادفتوحی هنروزندگیشهرزاد @ShahrzadArtandLife
همراهشوبنیوشبنوشبنوشانشب هفتصد و هفدهم ۷۱۷حکایت احمد دنف و حسن شومان با دلیلهی محتاله و دخترشحکایت دلیله محتاله و علی زیبقتو به گردو همیمانی که تا نشکنند نتوان خورد. طاسک آبی گرفته عزیمت بر وی بخواند و آب به او بپاشید و گفت: به صورت خرس درآی. و او میشنید و میدانست ولی گفتن نمیتوانست... تصویر را تصور کن!بینخطهای هر خبر و هر داستان را ببین و تصور کن و بشنو به ر

هزار و یک شب ۷۱۶ هفتصد و شانزدهم قصهگو شهرزادفتوحی هنروزندگیشهرزاد
همراهشوبنیوشبنوشبنوشانشب هفتصد و شانزدهم ۷۱۶حکایت احمد دنف و حسن شومان با دلیلهی محتاله و دخترشحکایت دلیله محتاله و علی زیبقاو را قصری است که تا در آن قصر نشسته آن قصر نمایان است و هر وقت که از قصر بیرون میآید قصر ناپدید شود و او را دختری است که جامهی او را از گنجهای پادشاهان بیرون آورده و جامهی او را در طبقی زرین بنهد و درهای قصر بگشاید و ندا در دهد که ای عیاران و جوانان

هزار و یک شب ۷۱۵ هفتصد و پانزدهم قصهگو شهرزادفتوحی هنروزندگیشهرزاد
همراهشوبنیوشبنوشبنوشانشب هفتصد و پانزدهم ۷۱۵ حکایت احمد دنف و حسن شومان با دلیلهی محتاله و دخترشحکایت دلیله محتاله و علی زیبقعلی زیبق حیلت همیباخت تا اینکه هفت حیلت در یک روز به کار برد و همیان نتوانست گرفت. زریق به زن خود گفت: امروز به عیاری دچار گشتم که از بهر گرفتن همیان هفت حیلت با من باخت ولی همیان نتوان گرفت و من همیان از دکان گشوده بیاوردم. تصویر را تصور ک

هزار و یک شب ۷۱۴ هفتصد و چهاردهم قصهگو شهرزادفتوحی هنروزندگیشهرزاد
همراهشوبنیوشبنوشبنوشانشب هفتصد و چهاردهم ۷۱۴حکایت احمد دنف و حسن شومان با دلیلهی محتاله و دخترشحکایت دلیله محتاله و علی زیبقاو میتواند نقب بر کوه زند و ستاره از آسمان به زیر آورد و سرمه از چشم بیرون برد و او در عیاری مانند ندارد ولکن از این کار توبه کرده دکان ماهیفروشی گشوده ...تصویر را تصور کن!بینخطهای هر خبر و هر داستان را ببین و تصور کن و بشنو به روالهای ناروایی

هزار و یک شب ۷۱۳ هفتصد و سیزدهم قصهگو شهرزادفتوحی هنروزندگیشهرزاد
همراهشوبنیوشبنوشبنوشانشب هفتصد و سیزدهم ۷۱۳حکایت احمد دنف و حسن شومان با دلیلهی محتاله و دخترشحکایت دلیله محتاله و علی زیبقچند بار با تو گفتم که با علی مصری برمیاویز که او انتقام خود از ما خواهد کشید، اکنون این کار را در عوض کار تو کرده و او میتوانست که با تو کار دیگر کند ولیکن احسان کرده و به همینقدر اکتفا نموده و قصدش این بوده است که در میان ما دوستی باشد. آنگاه دلی

هزار و یک شب ۷۱۲ هفتصد و دوازدهم قصهگو شهرزادفتوحی هنروزندگیشهرزاد
همراهشوبنیوشبنوشبنوشانشب هفتصد و دوازدهم ۷۱۲حکایت احمد دنف و حسن شومان با دلیلهی محتاله و دخترشحکایت دلیله محتاله و علی زیبقهر روز پنج لون در چاشت و پنج لون در شام مهیا کنم و دیروز لونی دیگر که او حبّالرمّان است از من خواستهاند. حبّالرمّان یکی از خوراکهایی است که چندین بار نام آن در هزار و یک شب آمده است. تصویر را تصور کن!بینخطهای هر خبر و هر داستان را ببین و تصور کن و

هزار و یک شب ۷۱۱ هفتصد و یازدهم قصهگو شهرزادفتوحی هنروزندگیشهرزاد
همراهشوبنیوشبنوشبنوشانشب هفتصد و یازدهم ۷۱۱حکایت احمد دنف و حسن شومان با دلیلهی محتاله و دخترشحکایت دلیله محتاله و علی زیبقدر حال تخت رمل بخواست. از بهر آن جوان که دیده بود رمل بزد. دید که نام او چیست و اقبال او به اقبال خود و دخترش غالب است. تخت رمل و رمل زدن هم از ماجراهای دیرین انسانهای زمین است که جای تأمل و تفکر دارد... تصویر را تصور کن!ب

هزار و یک شب ۷۱۰ هفتصد و دهم قصهگو شهرزادفتوحی هنروزندگیشهرزاد
همراهشوبنیوشبنوشبنوشانشب هفتصد و دهم ۷۱۰حکایت احمد دنف و حسن شومان با دلیلهی محتاله و دخترشحکایت دلیله محتاله و علی زیبقبه سرزمینی برسید که در آنجا بیشه و شیری بود که هر وقت قافله بدان مکان میرسید قرعه میانداختند، قرعه به نام هر کس که برمیآمد او را پیش شیر انداخته خلاص میشدند. از بهر چه از گربه صحرایی هراسانید؟ و در این شب دوباره احمد لقیط، کودک شب ۶۹

هزار و یک شب ۷۰۹ هفتصد و نهم قصهگو شهرزادفتوحی هنروزندگیشهرزاد
همراهشوبنیوشبنوشبنوشانشب هفتصد و نهم ۷۰۹حکایت احمد دنف و حسن شومان با دلیلهی محتاله و دخترشحکایت دلیله محتاله و علی زیبقتو از بهر چه مرا حقیر شمردی؟مگر از من کریمتر و شجاعتر دیدهای؟ ـــ آری، زنان پیوسته شجاعان و کریمان بزایندو در این شب دو بیت از غزل حافظ آمده است:چرا نه در پِیِ عزمِ دیارِ خود باشمچرا نه خاکِ سرِ کویِ یارِ خود باشمغمِ غریبی و غربت چو بر نمیتابمبه شهرِ خود

قفسه بایگانی داستان کوتاهی از ویکتور ژیودیس برگردان رامین شهروند
داستان کوتاه «قفسهٔ بایگانی»https://t.me/ShahrzadArtandLife/1517از ویکتور ژیودیس نویسندهٔ معاصر برزیلی Victor Giudice 1934 – 1997http://victorgiudice.com/ingles/home.htmlبرگردان رامین شهروندبرگرفته از کتابجمعهبه روایت #شهرزادفتوحیتنظیم از #مجتبی_میرسمیعی Shahrzad Art&Life@shahrzadartandlife

سفرنامه حاجیمهندس سفرنامه فرش به قلم علیحصوری قسمت اول ۱
سفرنامهی حاجیمهندس(سفرنامهی فرش) به قلمِ علی حصورینشر چشمه ۱۳۹۴قسمت اول ۱بخش نخست: شرق ایرانخراسان هراتخراسان امروزطوسدیگسنگینیشابورسبزوارقالیهای هراتی دارای نقشهایی از آیین مهر است به طوری که نقش خاصی از این آیین در فرش ما نام هراتی به خود گرفته است و امروزه بیشتر با نام ماهیدرهم و نوع اصیلتر آن با نام افشان معروف است. هراتی پرکاربردترین نقشه و نقش در قالی ایران است. کمت

هزار و یک شب ۷۰۸ هفتصد و هشتم قصهگو شهرزادفتوحی هنروزندگیشهرزاد
همراهشوبنیوشبنوشبنوشانشب هفتصد و هشتم ۷۰۸حکایت احمد دنف و حسن شومان با دلیلهی محتاله و دخترشحکایت دلیله محتاله و علی زیبقکاروانسرایی سه در ساخته بود و چهل تن غلامان و چهل تن سگ ِ شیرگیر به پاسبانی آنجا گماشته بودند...با علی زیبق حیلتها میباختند و دامها به وی میگستردند و چنان میپنداشتند که علی در دام خواهد افتاد ولی علی از آن دام میگریخت چنانچه زیبق همیگریزد و بدینسبب او را زیب

هزار و یک شب ۷۰۷ هفتصد و هفتم قصهگو شهرزادفتوحی هنروزندگیشهرزاد
همراهشوبنیوشبنوشبنوشانشب هفتصد و هفتم ۷۰۷حکایت احمد دنف و حسن شومان با دلیلهی محتاله و دخترشهر که بیمشورت کند تدبیرغالبش بر غرض نیاید تـیـربیخ بیمشورت که بنـشـــانیبرنیارد بجز پشـــیــمانی#سعدیــ این کارها از بهر چه کردی؟ــ من از این حیلتها قصد طمع نداشتم ولیکن چون حیلتهای احمد دنف و حسن شومان را شنیدم خواستم که هنر خویش آشکار کنم و حیلتگری خود ظاهر سازم. تصویر را تصور

سفرنامهی حاجیمهندس سفرنامهی فرش علی حصوری
سفرنامهی حاجیمهندس(سفرنامهی فرش) به قلمِ علی حصورینشر چشمه ۱۳۹۴هوای کوی تو از سر نمیرود ما را به یار گرامی، احمد منصوریاین کتاب سفرنامهای متعارف نیست. در آن از سنتهای بافندگی در ایران، بخش مهمی از هنرهای ایران، رسمها، آداب و رسوم و گاه ریشهی تاریخی برخی از پدیدهها و حوادث سخن رفته است. همچنین از اتفاقاتی که در حین گردآوری اطلاعات اساسی در مورد فرش ایران برای نویسنده رخ د

هزار و یک شب ۷۰۶ هفتصد و ششم قصهگو شهرزادفتوحی هنروزندگیشهرزاد
همراهشوبنیوشبنوشبنوشانشب هفتصد و ششم ۷۰۶حکایت احمد دنف و حسن شومان با دلیلهی محتاله و دخترش... گفت: یا دلیله! بدوی او را جواب داد و گفت: به خدا سوگند من بلیله نخواهم خورد. آیا زلوبیا و عسل آوردهاید یا نه؟ پاسبانان دیدند که مردی است بدوی. گفتند: ای بدوی دلیله کجاست؟ و او را که از دار رها کرد؟ گفت: من او را از دار گشودم. نفس او به زلوبیا و عسل مایل نبود. پاسبانان دانستند که بدوی او را نشناخت

هزار و یک شب ۷۰۵ هفتصد و پنجم قصهگو شهرزادفتوحی هنروزندگیشهرزاد
همراهشوبنیوشبنوشبنوشانشب هفتصد و پنجم ۷۰۵حکایت احمد دنف و حسن شومان با دلیلهی محتاله و دخترشحیلتی به کار برده هزار دینار از زن والی بگرفتم و هیزمفروش و یهودی و صباغ و بازرگانزاده و دلاک را به وی بفروختم. بنشین این که کردهای بس است.«فَما کُل مَرّه تسلم الجرة»کوزه پیوسته از آب سالم در نیایدو میبینم که چگونه در مسیر تاریخی حیلهها نتیجهداده است و نیرنگبازان و شیادان مدام بر صدر نشستهاند

هزار و یک شب ۷۰۴ هفتصد و چهارم قصهگو شهرزادفتوحی هنروزندگیشهرزاد
همراهشوبنیوشبنوشبنوشانشب هفتصد و چهارم ۷۰۴حکایت احمد دنف و حسن شومان با دلیلهی محتاله و دخترشاو را گرفته به سردابهی تاریک برد و مشتی بر وی زده او را بینداخت. آنگاه دستوپای او را ببستند. دو دندان او را بکشید و داغ بر دو جبین او بنهاد...این عجوز حیلتگری است که ما را در دام افکنده. مغربی دکان فروبست و با ایشان به سوی خانهی والی رفت. با والی گفتند:ما غرامت مال خود از تو میخواهیم. والی گ

هزار و یک شب ۷۰۳ هفتصد و سوم قصهگو شهرزاد فتوحی هنروزندگیشهرزاد
همراهشوبنیوشبنوشبنوشانشب هفتصد و سوم ۷۰۳حکایت احمد دنف و حسن شومان با دلیلهی محتاله و دخترشـ کجاست مادرت که مرا آورد تا تو را به من تزویج کند؟ ـ مادر من مرده است. تو مگر پسر عجوز و نقیب شیخ ابوالحملات نیستی؟ ـ او مادر من نبود. او عجوزی بود حیلتگر که دام بر من نهاده و جامههای مرا با هزار دینار برده است. من جامههای خود را با هزار دینار از تو همیخواهم.ـ من جامهها و زرینههای خو

هزار و یک شب ۷۰۲ هفتصد و دوم قصهگو شهرزادفتوحی هنروزندگیشهرزاد
همراهشوبنیوشبنوشبنوشانشب هفتصد و دوم ۷۰۲حکایت احمد دنف و حسن شومان با دلیلهی محتاله و دخترشبازگو که چه حیلت کردهای؟ به چهار تن چهار حیلت کردهام، زنِ امیرحسن و بازرگانزاده و صبّاغ و هیزمفروش را حیلت کرده همه چیزهای ایشان را به درازگوش هیزمفروش بار کرده آوردهام. مگر در این شهر زندگانی نخواهی کرد که زن ِ امیرحسن را برهنه کردهای؟ من از هیچکدام باک ندارم مگر از هیزمفرو

هزار و یک شب ۷۰۱ هفتصد و یکم قصهگو شهرزادفتوحی هنروزندگیشهرزاد
همراهشوبنیوشبنوشبنوشانشب هفتصد و یکم ۷۰۱حکایت احمد دنف و حسن شومان با دلیلهی محتاله و دخترشبازرگانزاده جامه برکند و بدرهی هزار دینار در میان جامه بگذاشت. ـ دخترک را بیاور تا مرا عریان ببیند. ـ جامههای خود را به من بسپار تا از بهر تو نگاه دارم. بازرگانزاده جامههای خویش با بدرهی زر به عجوز داد. عجوز آنها را گرفته بر روی جامهها و زرینههای دخترک گذاشته از خانه بهد

هزار و یک شب ۷۰۰ هفتصدم قصهگو شهرزادفتوحی هنروزندگیشهرزاد
همراهشوبنیوشبنوشبنوشانشب هفتصدم ۷۰۰حکایت احمد دنف و حسن شومان با دلیلهی محتاله و دخترشعجوز به زن گفت: چون شیخ ابوالحملات را زیارت کنی انشالله آبستن شوی و از برکت این شیخ شوهرت بر تو مهربان شود و از او سخنی که خاطر تو برنجد نخواهی شنید. و با خود میگفت که من این را در کجا برهنه کنم که مردم در هر رهگذر گروه گروه هستند...تصویر را تصور کن!بینخطهای هر خبر و هر داستان را ببی

هزار و یک شب ۶۹۹ ششصد و نود و نهم قصهگو شهرزادفتوحی هنروزندگیشهرزاد
همراهشوبنیوشبنوشبنوشانشب ششصد و نود و نهم ۶۹۹حکایت احمد دنف و حسن شومان با دلیلهی محتاله و دخترشدر حال دلیله برخاسته نقابی بر رخ بیاویخت و جامهی فقرا و صوفیان درپوشید و جبّهی پشمین دربرکرد و مِنطقهی عریض بر میان بست و ابریقی برداشته پر از آب کرد و سه دینار زر در دهان ابریق بگذاشت و دهان ابریق را ببست و سبحهی هزاردانه از گردن آویخت و علمی را که کلالههای سرخ و زر

هزار و یک شب ۶۹۸ ششصد و نود و هشتم قصهگو شهرزادفتوحی هنروزندگیشهرزاد
همراهشوبنیوشبنوشبنوشانشب ششصد و نود و هشتم ۶۹۸حکایت وزیر ابیعامرحکایت احمد دنف و حسن شومان با دلیلهی محتاله و دخترشو در این شبها داستانهای خداوندان مکر و حیلت و خدیعت را میخوانیم که با کید و مکر افعی از سوراخ به در میآورند و ابلیس را مکر میآموزند و میبینیم که از دیرباز چنین افرادی خواهان صدارت جهان بودهاند و به آن رسیدهاند. در این شب میبینیم نوه دلیله احمدلقیط نام
Recommended

این نقطه

TED Business

Dark Night Tales with Brian King

Fantasy Flex

زن بودن

Medicine with Meaning

Yours Truly Johnny Dollar Collection

Take Back Your Health®

CBS Radio Mystery Theater | Old Time Radio

Solved Murders - True Crime Stories

紐約鳥|New York Aperture

The Swerve Podcast: Obscure Topics | Conspiracy Theories