
رادیو تاسیان
رادیو تاسیان پادکستی است به زبان فارسی که توسط امیرعلی مهاجری تولید میشود. این برنامه به موضوعات فرهنگی و اجتماعی میپردازد و تلاش دارد تا صداهای ناگفته را به گوش مخاطبان برساند. محتوای آن شامل گفتگوها و تحلیلهایی درباره زندگی در حاشیه زمان است.
Episodes

مهاجرت
🎙️ اپیزود «مهاجرت»🎙️ اپیزود «مهاجرت»، یکی از بزرگترین پروژههای نمایشی رادیو تاسیان از نظر تعداد بازیگران و گویندگان است.این اپیزود با حضور ۱۳ گوینده و ایفای نقش توسط گروهی از هنرمندان، یکی از گستردهترین تولیدات رادیو تاسیان را شکل داده است.برای نخستینبار در آثار رادیو تاسیان، ۸ بانوی هنرمند در کنار ۵ آقای هنرمند حضور دارند و شخصیتهای زن، نقشی پررنگ، مؤثر و تعیینکننده در روایت ایفا میکنند؛ ح

اپیزود رسمی رادیو تاسیان/ بهار
ناظر: امیرعلی مهاجریخوانندگان: عباس آقاخانی / لیلیتنظیم صدا: آترین شکوهیبازخوانی ترانه ای از ابراهیم منصفی

نور و آن شهر ساحلی
گفتم چون دلتنگی یعنی یکی یه چیزی ازت دزدیده و واسه همیشه رفته... نه جای اون چیزی که دزدیده ازت خوب میشه و نه هیچ وفت اون دزد بر میگرده.... تو میمونی و یه بدن نیمه جونی که همیشه داره درد میکشه.. من تحمل اون دردو ندارم... من دوست ندارم بدنم نیمه جون باشه... یا حداقل اگر هست بی حس شم نفهمم.. چیزی بادم نیاد.. نبینم اون جای خالی رو...جسم نیمه جون عین یه دیواری میمونه که چندتا آجر از وسطش ریخته.. ا

آقای پابلو اسکوبار، من میترسم!
پدر مسیر شما را تباهی میداند و مسیر درست را مسیری امن و بیدردسر معرفی میکند. اما من با او مخالفم. من فکر میکنم جادههای آرام و بیحاشیه شبیه جادههای کویری و صافاند؛ از هزاران کیلومتر دورتر انتهایشان پیداست. انسان در چنین جادههایی یا به کسالت میرسد یا خوابش میگیرد و یا از سفر هیچ لذتی نمیبرد. من عاشق جادههای پرپیچوخمی هستم که در هر پیچ آن نمیدانم چه حادثه یا ماشینی انتظارم را میکشد. ج

دل آرام و بادبادکهای قرمز
دل آرام خانوم، نمیدونم کی برمیگردم... نمیدونم اصلا یبار دیگه میتونم به اون موهای فرفریت نگاه کنم؟ اصلاًبرمیگردم؟ اصلاً این جنگ تموم میشه؟ هیچ نمیدونم. فقط یه چیزو بهت میگم، اگه چه اینو با کلمات روییه ورق نازک و بیصدا نوشتم، اما یه روز با صدای بلند، وسط خیابون فردوسی، بین شلوغی شهر، به یاد من و اززبون من، با صدای خودت فریاد بزن :دوستت دارم✏️نویسنده: امیرعلی مهاجری🎙گوینده: امیرعلی مهاجری🎧میکس و

دریا هم دیگر صدایش نمیزد
از میان موجهای دریا داستانش را برایم میخواند: "او آنجا نشسته بود، روبهروی پنجرهای که به هیچ منظرهای ختم نمیشد، و در دلش چیزی گم شده بود. چیزی که نه نام داشت و نه شکل، اما سنگینیاش درون سینهاش میکوبید. هیچکس خبر نداشت که او هر روز با اشباحی حرف میزند که فقط خودش میبیند؛ اشباحی از زنانی که پیش از او آمده بودند، زندگی کرده بودند، عاشق شده بودند، شکست خورده بودند، و از میان دیوارهای ناپیدای

نُت آخر
زن، برای اولین بار لبخند زد.لبخندی کوتاه، اما عمیق.بعد، آرام لیوانش را بلند کرد. آخرین بار.و پیش از آنکه آهنگ به پایان برسد، برخاست.رفت.نه با شتاب، نه با تردید.رفتنی آرام، درست شبیه آمدنش.اما اینبار، دیگر بازگشتی در کار نبود.مرد هنوز مینواخت.صدایش دیگر نمیلرزید.دستهایش محکمتر شده بودند.او رفته بود، اما چیزی از او در مرد باقی مانده بود؛چیزی از جنس شهامت، صدا، و سرانجام گفتن.و آن شب، همان شبی

یک روز معمولی | طنز
الهام گرفته از داستانی واقعیموسی موند و یک وصیتی که تا ابد تمومی نداشت. از پدرش هم ارثیهی خاصی واسش نموند. روزی که پدر ارث رو تقسیم میکرد، خونه رو بخشید به برادر بزرگِ آقا موسی، زمین کشاورزی رو داد به خواهر بزرگِ آقا موسی، مایملکهای کوچیک رو وقف خیریه کرد و وقتی نوبت موسی شد گفت: «موسی بابا، من باارزشترین چیز دنیامو میدم به تو. باباجان، من ۸۰ سال نماز و روزه بدهی دارم، یه چند تا طلبکار هم دنب

نام آن دلتنگی
نامِ آن دلتنگیست که نه از نبودِ کسی، نه از خاطرهای روشن، که از فراموشی خودت در آینهی آدمها میآید. آن غمِ محوی که وسطِ خندیدن ناگهان گلوت را میفشارد، در شلوغی بغلت میکند، و در خلوت، چیزی درونت را بیصدا میکُشد. تاسیان، دلتنگی برای "خودت" است. نه خودِ حالا، نه خودِ محبوب، بلکه خودی که دیگر نمیدانی کجاست. همان که روزی بیهیچ اضطرابی خوابش میبرد، بیهیچ نقشی خودش بود، و بیعذابِ ماندن یا رفت

پاییز | هیچ
هیچ 🍂🍁به بهانه پاییز... اختصاصی از رادیو تاسیاننویسندگان و گویندگان:علی حسین غلامیامیرعلی مهاجریپوستر از فریما رئوفی

جای امن رویا
چقدر قشنگه وقتی فقط من میدونم...وقتی همهی این حسها، این لحظهها،تو دل خودمه و تو حتی نمیدونی داری زندگیِ یکیو نفس میکشی...خیالم راحته، چون این حرفا،اینا که از قلبم میان،یه جایی امن توی من قایم شدن،جایی که هیچکس دستش بهش نمیرسه... حتی تو. چون اگه یه روز بهت بگم،اگه بدونی،اگه فقط یه کلمه بگی "نه"...همهچی تموم میشه.نه فقط من،نه فقط این حس،که اون خیابونای بیدلیل،اون کافهگردیهای بیقرار،اون

مادام ژولیت
🎧 اپیزود تازه رادیو تاسیان منتشر شد!«من اینجام… ایستاده… ساکت… خیره به سایههایی که از پشت پنجره رد میشن… تو اونجایی، من اینجا… همینقدر نزدیک، اما میانمون یه دیوار نازکه؛ دیواری که نه صدا رو رد میکنه، نه نور رو… فقط یه سایه ازم مونده پشت همون پنجرهای که دیگه رو به من باز نمیشه… بگو… عطر کی نمیذاره برگردی اینجا؟»و این آغاز قصهایست پر از وهم، باران و پنجرههایی بسته؛ قصهای از خاطرات ناتمام،

هاشیموتو | +18
«توجه: این اپیزود دارای ادبیاتی آزاد و بزرگسالانه است و ممکن است شامل واژگانی باشد که برای افراد زیر ۱۵ سال مناسب نباشد. لطفاً در جمعهای عمومی یا در حضور کودکان پخش نشود.»اصغر شد یک افسانه، افسانه بزرگی از کسی که بدون هیچی با شصت سال قرض و بدهی و بدبختی، تونست خودشو چنان بالا بکشه که خار بشه به چشم یاکوزا. و نسل های جوون از بعد از مرگ اصغر دو کله سعی کردن یا اسمشو روی بدنشون تتو کنن یا راه روش زن

ُسقوط
سقوط ما عین دوتا چتربازیم... دوتا آدم که از اون بالا، از لب بوم دنیا، خودمونو پرت کردیم پایین تا یه سقوط آزاد واقعی رو تجربه کنیم... نه واسه هیجان، نه واسه فرار، فقط واسه لمس لحظهای که توش آسمون عقب میره و زمین نزدیک و نزدیکتر میشه، واسه دیدن اینکه وقتی همهچی از دست میره، چی دستمون میمونه.ما دوتاییم، وسط این آسمون بیمرز، توی یه خلأ معلق، که هوا از شدت سکوتش در گوشمون فریاد میزنه... و

ردپا
🎧 اپیزود جدید منتشر شد: ردپا یه جاهایی از زندگی هست که ردِ بعضی خاطرهها هیچوقت پاک نمیشه. جاهایی که زمان جلو رفته، اما ما هنوز همونجاییم... تو خندهای که دیگه نمیاد، تو بویی که فقط یهبار پیچید، تو حرفی که کاش زده میشد. تو این اپیزود، از آدمها پرسیدم: کجای خاطرات گذشته گیر کردی؟ و اونا با صداشون جواب دادن... 🎙 گوش بده به «ردپا» — جایی که گذشته هنوز د

مجموعه نامههای اینمن به ناتالیا | فصل آخر
فصل ششم مجموعه نامههای اینمن به ناتالیا بصورت رسمی از تمامی پلتفرم های رسمی پادکست منتشر شد...من معامله را بین دو شیطان باخته بودم. تمام سالهایی که از زندگی سیاهی به دنیای تاریکتری پا گذاشتم تنها امید ادامه زندگیام اینمنی بود که هنوز برای داشتنم میجنگید. من نیاز به یک قهرمانی داشتم تا بلکه روزی نجاتم دهد بیآنکه خودم برای رهایی از آن بردگی و اسارت کوچکترین تلاشی انجام دهم.🎧در شنوتو آنلاین گو

مجموعه نامههای اینمن به ناتالیا - فصل پنجم
من آموختم. آموختم به تنهای برای خویشتنم کافی بوده و عشق را نباید از انسان دیگری طلب کنم. همینکه بتوانم ذات عشق را در وجود خویشتن پیدا کنم؛ یعنی رهایی از تمام رنجهایی که بهخاطر تو به آن دچار گشته بودم. بهراستیکه آدمی چنان جذب اتفاقات بیرونی میشود که از بزرگترین ثروت دنیا یعنی درون خودش غافل میماند. من عظمت تنهاییام را یافته و تمامقد آن را به آغوش کشیدم. هرچه بیشتر این غار تاریک و بزرگ را

مجموعه نامههای اینمن به ناتالیا-فصل چهارم
مدتهاست که مینویسم، قلم را به زورِ دیکتاتورِ درون - که خود نیز مهرهای است بازیچه از مافیایِ ذهن مریضم - روی ورقهای کاهیِ سالخورده با ناجوانمردیِ هرچه بیشتر به بازی میگیرم. آری، آرام تر میشوم. مدتهاست که به اینگونه ارضا شدن تن دادهام.هنگامیکه احساسِ طغیان و شورشی به من دست میدهد همانند جوانِ درماندهای که در سردترین شبهای سرد مسکو به دنبال بطریِ ویسکی ناب فنلاندی برای گرم شدن میگردد، م

مجموعه نامههای اینمن به ناتالیا-فصل سوم
در ابتدای جوانی فکر میکردم ترسناکترین اتفاق زندگی میتواند قحطی و گرسنگی باشد. در گذر اندک عمر ترسناکترین اتفاق زندگی را تنها ماندن یافتم و با تجربه حضور در جنگی که بر سر دوراهی بین نجات جان خود و گرفتن جان دیگری خودخواهانه زندگی خویشتن را انتخاب کردم دریافتم در این دنیا، ‘سیاه’ رنگی است یکه تاز بر هر بوم نقاشی که راه فراری برای هیچ نقاشی باقی نمیگذارد.اما این پایان ماجرا نیست. ناتالیای من، آی

مجموعه نامههای اینمن به ناتالیا-فصل دوم
آه ناتالیای من، چه میدانستیم روزی خواهد آمد که زمین همان زمین باشد، لحظه همان لحظه باشد اما اینبار خالی از ما و خاطرات؟آرزو میکنم زمان برگردد تا ثانیه ثانیههای آن روزهای شیرین را به اسارت بگیرم و اجازه ندهم که تبدیل به حسرت این روزهای تلخ آینده شوند.ناتالیای من چه میشود تا باری دیگر زیر آن درخت کهنسال سیبی را به تو هدیه بدهم و تو اینبار آن را نزد خود نگه داری؟ هر دو به آسمانها خیره شویم، من

مجموعه نامههای اینمن به ناتالیا - فصل یکم
«و کسی چه میدانست هنگامیکه قلبها راهی برای ارتباط با یکدیگر پیدا کنند چنان منطق و مغز را تهی میسازند که دنیایی یارای ایستادگی در مقابلشان ندارند. قلب و مغز همانند دو سرنشین یک قایق، مغز آبهای پرشده در قایق را خالی کرده و قلب بیتوجه قایق را دوباره پر از آب میکند. حال اینمن و ناتالیا راهی پیداکرده بودند تا چشم و قلبهایشان با یکدیگر یکی شده و دیگر متوجه سختی مزرعه، زندگی و غرق شدن قایقشان نشو

قایقی در مه
ویلی در سکوت ساحل مهآلود، میان خاطرات جولیا سرگردان بود. دریا آرام بود، اما چیزی درونش میجوشید؛ تصویری محو در میان مه، قایقی که آرام نزدیک میشد. آیا این بار جولیا برگشته بود یا فقط خیالی دیگر در ذهن خستهی ویلی؟یک روز، در میان مه غلیظ، قایقی کوچک از دور ظاهر میشود. درون آن، زنی با چهرهای آشنا نشسته است؛ آیا جولیا بازگشته یا این تنها گذشته است؟ویلی با امید و تردید به قایق نزدیک میشود، اما گوی

خاطرات سال نو / آقا بزرگ
🎙 "آقا بزرگ"؛ روایت یک خانه، یک تاریخ، یک دنیای فراموشنشدنی🔹 "اینجا خونهی آقا بزرگه... خونهای پر از خاطرات کودکی و قدیمی... خونهای که این روزا خیلی خالی مونده، خیلی...""آقا بزرگ" فقط یک داستان نیست؛ یک قاب زنده از خندههای بلند، دروغهای مصلحتی، عشقهای ساده، و حسرتهایی است که با گذر زمان سنگینتر میشوند.اسپانسر این قسمت، شنوتو📖 نوشتهی امیرعلی مهاجری🎙 گویندگی رضا جعفرپور🎧 میکس و تنظیم رضا

مترسک
شدی عین اون پرندهای که پرواز میکنه اما اوج نمیگیره... عین اون پرندهای که دیگه واسش فرقی نمیکنه چه آسمونی بالا سرش باشه و چه زمینی زیر بال و پرش...منم شدم همون کشاورزی که روزا از پشت پنجرهی کلبه به آسمون نگاه میکنه تا پیدات کنه... ببینه کجایی... ببینه هنوز داری اون بالا پرواز میکنی یا نه...شدم عین همون مترسکی که خوشحاله از اینکه ازش نمیترسی... همون مترسک طردشدهی مزرعه که برخلاف بقیهی متر

آنسوی آیینه های تار
آن سوی آینههای تار🖊️نویسنده و کارگردان صوتی: امیرعلی مهاجری 🎙️گویندگان: امیر زبرجد و ندا کریمی🔉میکس و مسترینگ: رضا کریمیان 🎨طراحی پوستر: فریما رئوفی 🎛️تهیه شده توسط استودیو هنری نووُ📻پخش رسمی توسط رادیو تاسیان"رادیو تاسیان را در شنوتو گوش دهید و دنبال کنید. اسپانسر این اپیزود، رادیو تاسیان شنوتو است. شنوتو، بزرگترین پلتفرم پادکست و کتاب صوتی ایران."https://shenoto.com/channel/podcast/n

چشم
چشم🎞کارگردان صوتی: امیرعلی مهاجری💎ایده پرداز و مشاور: فریما رئوفی🎛میکس و تنظیم صدا: محمدرضا اکرادی🎨طراحی پوستر یاسر مبارک آبادی📻تهیه شده توسط استودیو هنری نووُ و پخش رسمی توسط رادیو تاسیان🎙با تشکر از میهمانان و گویندگان این اپیزود رادیو تاسیان :سعید میری/رضا کریمیان/پویان گنجی/سیامک راشدی/رامیار مشایی /امیر زبرجد/آتنا باقری/ندا کریمی /فریما رئوفی/محمدرضا اکرادی/مصطفی اسلامی /الناز قنبری/پارسا فلسف

دشت سفید
کدوم فصل رو دوست داری؟ بذار پس اون آسمون کم رنگ رو واست خاکستری کنم... میام پایین تر... تورو میبینیم که وسط اون خیابون پاییزی وایسادی و آدما بی تفاوت از کنارت رد میشن... آره اینجوری مییینمت اما همینجوری نمیکشمت... طوری نقاشیت میکنم که صورتت سمت منه... یه لبخندرو لبت داری، یه سبد گل قرمز توی دستت و موهای فرفریت از بغل ریخته روی صورتت.... داری به من نگاه میکنی و منم همینجوری دارم نقاشیت میکنم... چ

نخلستان بی سر
از میان بیابانی بزرگ دو جاده میگذشت. اتوبوس در حال حرکت بود و صابر سرش را به شیشه اتوبوس چسبانده بود. آفتاب برای رسیدن به صورتش پنجره را رد میکرد و مستقیم بر چهره سبزه و شکسته صابر مینشست. آن سوی شیشه در میان بیابانی که گهگداری در دل خود چند تپه و کوه سنگی جای داده بود، همه چیز آرام و بیجان به نظر میرسید. آفتاب چنان زمین را داغ کرده بود که جز خاک و سنگهای بیجان، جنبنده دیگری طاقت حضور در آن

چهار بی پدر و مادر - نسخه کلاسیک
از بین اون سی و دو نفر نوجوون نکبتی، ما 4 تا یجور دیگه باهم اخت شدیم. رفاقت ما خیلی ساده، شیک و به غایت کلیشه شکل گرفت، مثل همهی رفاقت های دیگه تو دورة دبیرستان. روز اول مدرسه هر کسی شانسی می رفت سر یه نیمکتی مینشست و دست بر قضا ما چهارتا هم شانسی شانسی عقب جلوی هم درومدیم. من بودم و هاشم کوچولو و عباس ژاپنی و جاسم بِلَک. بچه ها به من میگفتن ممد غول بچه. نمی دونم توی پیش تولید موقع حمل توسط لک ل

مشت زندگی و هیجانات آقا ناصر
+تا لحظه آخر داغی نمیفهمی...روز آخر که میخوای حرکت کنی همهچیز واست قشنگ به نظر می رسه... تو دلت میگی چرا اینارو تا الآن ندیده بودم؟ دلت حتی واسه مادر-شاغلِ ناظم مدرسهاتم تنگ میشه ... -نشد یا نخواستین؟ +نشد، نخواستم، نخواستند... -عیب نداره عادت میکنین... آدمیزاد به هرچیزی عادت میکنه +این ازون دروغاست که بجای مسکن میدن بهت تا آروم بگیری. آدم به هیچی عادت نمیکنه، فقط لمس میشه... حتی یجاهایی سعی

مرغان دریایی
🍁هیس... گوش بده... فقط گوش بده... ما هیچ وقت یاد نگرفتیم زندگی کنیم... به این صدای دورمون گوش بده... این صدا یعنی حضور ما.... میخوام چشامو با شالت ببندم و با دستام دنبالت بگردم... یا اصلاً تو هرجا خواستی قایم شو، من با رد بوی موت میتونم پیدات کنم... هرجا خواستی برو، من بلدم پیدات کنم...فقط از شهر دور نشو... نمیخوام مرغای دریایی خبر بد بهم بدن... بذار فکر کنم میتونم توی افق انتهای دریا پیدات ک

پیرمردی که گنج را پنهان کرده بود
نویسنده: امیرعلی مهاجریگوینده: رضا کریمیانطراحی پوستر: فریما رئوفیتهیه و تولید توسط استودیو نووُپخش اختصاصی از رادیو تاسیانطراحی و میکس صدا توسط رضا کریمیانپخش اختصاصی از رادیو تاسیان

تک نهال شهر خاکستری
دوباره گفت: این روزا دیگه توی شهر هیچ پرندهای پر نمیزنه... نگاش کردم و گفتم اونا مثل ما نیستن که بمونن توی شهر آلوده و تحملش کنن... میرن... میرن یجای بهتر... عین ماها کنار نمیان...گفت خب تو چرا میمونی؟ گفتم اون نهال رو میبینی؟ گفت کدوم... گفتم دقت کن... وسط اون همه غبار خاکستری فقط یک نقطه سبز وجود داره... گفت آره دیدم، گفتم اون تبدیل به نهال شه، نهال تبدیل به درخت شه من هم رفتم... گفت دیر نی

سکوی شماره 9
از قطار پیاده شد. صدای همهمه مسافران و بلندگوی سکوی شماره ۹ آمیخته با یکدیگر به گوش میرسید. زن نیم نگاهی به اطراف انداخت و سپس میان شلوغی مسافران در حال حرکت، همانطور در جای خود ماند. هر از چندگاهی به اطراف خیره میماند و پس از آن به نقطهای خیره شده تا از گره نگاهش با دیگران اجتناب کند. این اولین بار بود که تنها به مقصدی ناشناخته سفر میکرد. چمدانش را کنار پایش گذاشته بود و با صورتی مصمم انتظار

پاییز و خانه ای با شیروانی نارنجی-قسمت آخر
سرم را چرخاندم و به پنجره بزرگ عمارت نگاه کردم. خودم را دیدم که در کودکی از پشت آن پنجره به پدربزرگ که در حیاط مشغول آبیاری و چیدن میوه بود، نگاه میکرد. خودم را دیدم که به پنجره میکوبیدم و با برگشتن پدربزرگ برای او دستی تکان میدادم. خودم را دیدم که با لبخند و شوخی پدربزرگ چنان شاد میشدم که گویی تمام آن باغ را به من بخشیده بودند. خودم را پشت آن پنجره دیدم اما این بار... نویسنده: امیرعلی مه

پاییز و خانه ای با شیروانی نارنجی-قسمت پنجم
با اینکه تا حالا قایق سوار نشده بودم و در آن آبوهوای بارانی و دریایی که نشان میداد شاید طوفانی شود، دو دل شدم. در صدای پیرمرد گرما و محبت خاصی وجود داشت. نفهمیدم چه زمانی با کمک او سوار قایق شدم و جلیقة نارنجی رنگی را تنم کردم. این جلیقه تنها دلخوشی من بود تا در صورت بروز حادثه، از غرق شدنم جلوگیری کند. به دستور پیرمرد در قسمت جلویی و دماغة قایق نشستم. با دست چپم میله کناریام را محکم چسبیده بود

پاییز و خانه ای با شیروانی نارنجی-قسمت چهارم
با تعجب به او نگاه کردم. زندگی یک گورکن یا مردهشور چگونه است؟ از صبح بلند میشود و تا شب هزاران نفر را بدون هیچ احساسی بهسرعت میشورد و دفن میکند درحالیکه تکتک آن جسدها بزرگترین بخش زندگی یک نفرند و روزی بخشی از تاریخ این زندگانی نیز بودهاند. آیا این گورکن برای شستن و دفن کردن عزیز خود نیز اینگونه شتاب میکند؟ آیا همینقدر بیتفاوت به بیل خود تکیه میزند؟ اصلاً گورکن بیچاره چه گناهی داشت؟

پاییز و خانه ای با شیروانی نارنجی-قسمت سوم
زمان، این نویسندة بیرحم قرار بود با جلو آمدنش در داستان هر بار تکتک کاراکترهای این خانواده را کم کند. این خونخوار بی حدومرز قرار بود آنقدر ادامه دهد تا از این خانه چیزی جز متروکهای گمنام باقی نگذارد. خانهای خالی با مُشتی از خاطرات مدفون شده در تلی از گردوخاک نشسته از گذر ایام.تا صبح نیمه بیدار بودم و بادقت به صدای باران روی شیروانی گوش میدادم. هر قطره باران چنان خود را روی شیروانی پرت میکرد

پاییز و خانه ای با شیروانی نارنجی-قسمت دوم
نویسنده: امیرعلی مهاجریگوینده: رضا جعفرپوردوباره نگاهم به امتداد جادهای گره خورد که حالا با دانههای درشت باران، رنگِ آسفالتش اغراقآمیزتر شده بود. خودم را با حالتی کاملاً آزاد روی صندلی رها کردم و درحالیکه از پنجرة ماشین نیمنگاهی به بیرون نگاه میکردم، نفس عمیقی کشیدم. ماشین با سرعت بالایی حرکت میکرد. در امتداد جاده به خانههایی نگاه کردم که در میان شالیهای برنج ریشه دوانده بودند. باز هم هما

پاییز و خانه ای با شیروانی نارنجی-قسمت اول
هوای گرفته و بارانی نوید فصل پاییز را میداد. رنگآمیزی بیانتهای دشت کوهین که به ترکیبی از رنگهای نارنجی، زرد و قهوهای درآمده بودند هم آمدن این فصل را تأیید میکرد. صدای حرکت قطار بر روی ریل با صدای دانههای باران روی شیشه و بادی که خود را محکم به قطار میکوبید، نوایِ گوشنوازی را در کوپه ایجاد کرده بودند. این صدا را دوست داشتم، بوی سفر میداد، بوی رهایی از روزمرگیهای زندگی شهری و صنعتی.نگاهی

آخرین صدا
آخرین صدا کلهشق بود دست خودش نبودا، اینجوری بزرگ شده بود. کله اشو از خاکریز میآورد بالا و به تکتک عراقیا چش تو چش نگاه میکرد. هرچی داد میزدیم "د حسن بشین، الان اون تکتیرانداز میزنه کلهات میپره حسن بی کله میشیا... گوش نمیکرد. میگفت "من همینالانشم کله ندارم، منو از چی میترسونی ؟" همچین دروغ هم نمیگفت... یه شب از صدای پا بیدارشدم، از سنگر زدم بیرون. حاج حسن رو دیدم که پابرهنه رفته

رشت
هیچ وقت از بارون فرار نکردم. تا صدای باریدن به گوشم میرسه لباس میپوشم و میزنم توو دل خیابون. دیدن آدما توی بارون قشنگه واسم... خیابونایی که شلوغ تر میشن انگار، آدمایی که رنگی تر میشن... همه چیز اغراق میشه... یه اغراق قشنگ که دوست داری بهش دل ببندی و باورش کنی. حداقل بارون توی رشت این شکلیه... من برخلاف بقیه چتر بر نمیدارم موقع بارون، به یاد پیلامار که میگفت نه از آفتاب فرار کن نه از بارون، نه وقتی

آن پنجره قدیمی
بهراستیکه پنهان و گمشدهایم به امید آن روزی که کسی با نور قرض گرفته از آفتاب بیاید و ما را پیدا کند. هنوز نیاز داریم تا آدمها ببینند در چه روزهایی چه کشیدهایم و چگونه قهرمان و ناجی این درام بزرگ بودهایم. قلبمان بتپد برای آن کسی که پی یافتن قهرمان زندگیمان، ما را پیدا میکند و قول ماندن میدهد. از آن قولهایی که حتی اگر دروغ باشد، برای مدت زیادی آن را باور میکنی. چه کسی در کدام کوچه و خیابا

اِضمحلال / ماتریکس
یبار هم از سردرد تا صبح ناله میکرد، هرجی بهش میگفتیم حامد پاشو بیا بریم دکتر، میگفت "امیر بابا دکترا همه دزدن ، ارژنگ همسایمون یه موشکی قرمز داده گفته استفاده کن دوساعته خوب میشی". گفتم موشکی چیه بابا؟ گفت "شیافه بابا ... شیاف". گفتم چرا قرمز؟ گفت "ارژنگ یه قرمز توی دستش داشت و یه آبی، بهم گفت فقط یکیش رو میتونی استفاده کنی". گفتم حامد قرمزه رو انتخاب کردی؟ گفت "آره بابا من پرسپولیسیم... دادم خ

اِضمحلال / عروسی
جمعیت که از رقص های پارتیزانی و نامنظم حامد به ستوه اومده بود دیدن تنها راه متوقف کردن حامد شلیک هوایی میتونه باشه. حامدی که در ابتدای مراسم با تمام قوا حتی از حضور در جمع ممانعت کرده بود حاال یک تنه داشت ولوله بازی در میآورد. همه نا امید از مهار افسار گسیخته حامد که یهو دیدیم حامد خشکش زد. خواهرش رو توی لباس عروسی دید و یهو بلند شد و وایساد و فقط به عاطفه نگاه کرد. عاطفه اشک شوق توی چشاش جمع شده

“اِضمحلال” / چالوس
اولین بار بود که میدیدیم حامد وسط جاده برفی چالوس همزمان که میخنده داره گریه هم میکنه... محکم میکوبید روی فرمون و داد میزد: ممد از ماتریکس خارج شده... ممد از ماتریکس خارج شده... حامد اینو گفت. سیمین سر تایید تکون داد و پیکان در پیچ های جاده چالوس برفیِ مه گرفته محو شد............✏️نویسنده: امیرعلی مهاجری🎙️گوینده: رضا جعفرپور🎨طراحی پوستر: آیلار باقروند✨تهیه و تولید توسط استودیو نووُ📻پخش اختص

آرزوهایی که در دنیای موازی به واقعیت پیوستند
اصلا خود من، مگر چقدر به پدرم افتخار کردم؟ خدا بیامرز خیام را از حفظ بود، هروز با بیجامه راه راه اش از جهان شعر خیامی صحبت میکرد که همواره زندگی را آسان می گرفت. با هر کلمهی 'مِی' در شعرش تا ده بار تگری نمیزد هم بیخیال نمیشد. بنده خدا آخر سر هم بینایی اش را از دست داد. خیلی هم بد مرد. بعد از مرگش، محل را بوی الکل بیمارستانی برداشته بود. چه روزگاری بود، هزینه کفن و دفن آنقدر گران در آمد که م

گیلانه
گیر افتادم توی رویا و خوابی که تو توشون نیستی… در به در دنبال همون آینه ای میگردم که خودم توش پیدا کنم… هیچ اینه ای نیست گیلانه… هیچی… همه اینه هارو زدی شکستی… همشونو… منم گیر افتادم… منم گیر افتادم بین تکه اینه های شکسته شده ای که منو نشون نمیدن… گیلانه؟ با توام؟ میشنوی؟ بیدار شو گیلانه… بیدار شو از خوابی که منو توش زندانی کردی… بیدار شو گیلانه… نویسنده و کارگردان صوتی: امیرعلی مهاجریگوینده:

حوالی گندُمزار
حوالی گندمزار...نویسنده و کارگردان صوتی: امیرعلی مهاجریگوینده: امیر زبرجدمشاور و طراح پوستر: فریما رئوفیتهیه و تولید توسط استودیو نووُموسیقی انتخابی از محمد دارابی فرپخش اختصاصی از رادیو تاسیانزمستان 1402 / طهران برای داشتنت یک عاشقانه آرام میخوانم، مثل لمس ساقه گندم در گندمزار، مثل حس گرمای نور خورشید روی پوست، مثل نوای همنشینی موج بر ساحل، مثل آن جاده ای که انتهایش به تو میرسد، همانند مسی

تمام آن روزهای زیبا
📻 تمام آن روزهای زیبا🍁گفتم اگه نشه چی؟گفت توی لحظه زندگی کن، آینده ای وجود نداره…زد و پاییز شد… 🖊️نویسنده: امیرعلی مهاجری🎙️ گوینده: علی ولیانی

آن میز دو نفره، قسمت دوم
🎧🎧به راستی، تو با من چه کردی…؟تو را نوید میدهم که دیدار نزدیک است… 🎧🎧🍁آن میز دو نفره - قسمت دوم ✏️نویسنده: امیرعلی مهاجری🎙️گویندگان:علی ولیانی و زهرا نویدی راد📻تهیه و تولید توسط استودیو نووُ

زمستانم از طُ
آره واسه منم سواله.... چجوری میشه آسمونِ خاکستری فرشِ سقفمون بشه...کف این خیابونِ خاک گرفته این دونه سفیدا بشینن و آب نشن، این ماشینای خاک گرفته خالی شه از میمِ مشترک، ساختمونای نیمه خراب و متروکه دورمون دلتنگ حضورمون شن.... اون وقت من یه دنیای رنگی با تو بسازم؟ کدوم نقاشی بلده از دنیای سیاه و سفید یه پالت هفت رنگ بپاشه روی بوم؟ قرمز، سیاه، آبی، سبز، زرد... نه... همرو قاطی می کنم.... بذار فقط خاکس

خانه ای از جنس خاک
آرام برانیم، بی هیچ عجله ای…نویسنده: امیرعلی مهاجریگوینده: مهرناز رحیم زادهصدابردار: علی سیوانیبراساس شعری از امیلی دیکنسونتهیه و تولید در استودیو نوو، تابستان 1398

آن میز دو نفره
تصویر چشمانم را میخواهم با تو شریک شوم…. همانند دیگر احساساتی که با تو شریک شدم… بیا نازنینم… کمی نزدیکتر بیا… حس دلتنگی، حس دوست داشتن، حس صحبت کردن در آن عصرهای پاییزی، حس خودِ خودِ زندگی… نزدیک من بایست. همینجا با کمی فاصله. نه آنقدر دور باش که دوباره از دستت بدهم و نه آنقدر نزدیک که به حضور یکدیگر دچار و عادت کنیم. من، آن مرز باریک عاشقی را میخواهم… همانند آن دیوار انتهای باغ که به گیاه

تاسیان گلسار
🖤تقدیم به آنان که بخشی از خاطرات و احساسات ما شدند، بیآنکه هیچ بدانند … 🖊️نویسنده: امیرعلی مهاجری 🎙️گوینده: رضا جعفرپور 🎧صدابردار: محمدصادق مجیدی 🎛️صداپرداز و گرافیست: پدرام شهرآبادی 🎚️ضبط شده توسط استودیو دوبلاژ راوا 💫با حمایت از رادیو تاسیان (با هر میزان مبلغی) در تولید آثار هنری، شراکت کنید و به خانواده تولید رادیو تاسیان بپیوندید... https://hamibash.com/radiotasian✨تولید محتوای مستقل،

چهار بی پدر و مادر از هشت پدر و مادر
نویسنده: امیرعلی مهاجریگوینده: رضا جعفرپورمشاور: آراکس چارمحالیمیکس و مسترنیگ: مهدی منصوریطراح پوستر: پدرام شهرآبادیتهیه و تولید توسط استودیو مهبانگ با همکاری استودیو نوو💫با حمایت از رادیو تاسیان (با هر میزان مبلغی) در تولید آثار هنری، شراکت کنید و به خانواده تولید رادیو تاسیان بپیوندید... https://hamibash.com/radiotasian✨تولید محتوای مستقل، آن هم در قالب پادکست و روایتهای تأملبرانگیز،

مرگ آخرین دستفروش بساط هفت سین
بعد از اون بازی قاسم با چشمای پر از خونش توو صورتم نگاه کردو گفت "سید ناموسم به درک، سه تا گل بخودیت هم به درک... تو فقط بگو چرا بعد از هر گلی که به خودمون میزدی با یه ژست کاپیتانی خیلی ریلکس تیمو به آرامش دعوت میکردی؟ " دفتر پارسال رو بستم، و دفتر سال بعدی رو باز کردم که دیدم توش نوشته بودم "در سال آینده دوست دارم برای بهترین دروزاه بانیِ منطقه، خیز بردارم". باز هم دفترو بستم. امان از خاطره ها..

پاییز خانوم به ما که رسید، شد بیجه...!
بابا بزرگ همیشه می گفت: "تولد توی جداییه موسی، ما از رحم مادر جدا میشیم که به این دنیا بیایم…." خدا بیامرز تو پاییز جدا شد ازمون، یعنی یه جورایی جداش کردیم دیگه! نویسنده : امیرعلی مهاجری گوینده: پارسا فلسفی طراح پوستر: بیتا آریانژاد انتخاب موسیقی: آراکس چارمحالی صداگذاری: سینا کوایی 💫با حمایت از رادیو تاسیان (با هر میزان مبلغی) در تولید آثار هنری، شراکت کنید و به خانواده تولید رادیو تاسیان بپیوندی
Recommended

Dubs Talk: A Golden State Warriors Podcast

A Life Engineered

پادکست بهزاد بلور | Behzad Bolour's Podcast

Beauty of Real Love

Brazo Wa Afrika Addictive Sessions

The Rabbit Hole: Conspiracy Theories

Detection Dispatch (Alex's Version)

Native Plants, Healthy Planet

The Conspiracy Podcast

Cult of Conspiracy

Dispatches from Reality

Ghost Stories For The End Of The World